امشب میخواهم آرام باشم.به رختخواب سردت که ماه هاست ترکش کرده ای نگاه نکنم.حتی به جای کلاهت و چتر دو نفره مان که حالا تنها بردیش و میدانم تنها زیرش نخواهی بود.
در کمدت را باز میکنم.درونش میروم و در را میبندم .در گوشه اش چمباتمه میزنم.بوی تنت را خوب حس میکنم.چشمهایم را میبندم.
آهنگ والس آغاز می شود.من هنوز جوانم و زیبا.اینقدر زیبا که حس رقابت با مردان دیگر در تو جان میگیرد.دستم را میگیری.با دست دیگرم شانه ات را میگیرم و والس را آغاز میکنیم.تمام چشمها به ما دوخته شده.
آنقدر زیبا میرقصیم که انگار بقیه رقصنده ها حاضر شده اند تا رقصمان را زیبا تر کنند.آنچنان با تبحر میرقصیم که انگار یک شعر عاشقانه را بیان میکنیم.به هیچ چیز توجه نمیکنیم.و با مهارت قدم بر میداریم و چرخ میزنیم.همه رقصنده ها می ایستند تا رقصمان را تماشا کنند.هیچ کس حرکت نمیکند.و انگار تمام سالن را به ما تقدیم میکنندو ما همچنان میرقصیم و چرخ میزنیم و پاهایمان را روی زمین میکشیم.آهنگ تمام میشود و انگار که همه چیز تمام میشود.
میدانم اگر در کمد را باز کنم هیچ چیز عوض نشده.و میدانم تو هنوز بر نگشته ای. امشب میخواهم آرام باشم.پس باز چشمهایم را میبندم تا اینبار به خاطراتمان از رقص های چاچا و کوئیک استپ فکر کنم.
نیلوفر نصرتی