یک شاخه رز ، یک شعر ، یک لیوان چایی.................. آنقدر اینجا می نشینم تا بیایی
پیانو

تمام سعیم این بود به پای راستش که کمی بر روی زمین کشیده میشد توجهی نکنم و تمام حواسم به چشمان سبزش باشد که گاهی برق عینکش آن را از من میگرفت.صندلی پشت پیانو را کمی عقب کشید و با وسواس خاصی روی آن نشست.دستهای سفید و عصبیش را روی کلاویه گذاشت و خودش خوب میدانست هیچ آهنگی به اندازه لاو استوری مسخم نمی کند. دستهایش را با مهارت روی کلاویه حرکت میداد.آرام از جایم بلند میشوم و دستهایم را حرکت میدهم و چرخ میزنم و چرخ میزنم و چرخ میزنم.

 

تو تا ابد برای من مینوازی و من میرقصم.

                    نیلوفر نصرتی

                  زمستان 86

            

نظر شما

بايد در اين غم بميريم

سعي ميكنم به "همشهري جوان" فكر نكنم كه دوباره مرا ياد روزگار كثيفي مي اندازد كه درونش زندگي ميكنم و نميتوانم باور كنم روزگاري از اين بدتر هم وجود داشته باشد.به وبلاگي فكر ميكنم كه هنوز بعد از يك ماه وقتي يادش مي افتم درد خفه اي در سينه احساس ميكنم و كاش اين قلب از حركت مي ايستاد و هيچ وقت آن وبلاگ را نمي خواندم.عكس دو كودك 5 ساله را انداخته بود كه براي ساعتي به فروش ميرفتن.آن وبلاگ به من ياد آوري كرد زندگي اصلا قشنگ نيست.همان موقعي كه من جلوي آينه به ست كردن روسري با لاك هايم ايستاده ام آن طرف شهر كودكان را ميفروشند.بهترين جمله هماني بود كه بالاي عكس نوشته شده بود "بايد در اين غم بميريم".

سعي ميكنم باور كنم خدا همين حوالي است.ولي آيا آن كودكان ميتوانند خدا را حس كنند؟ گريه ميكنم. و حتي به اين فكر نميكنم كه گريه ضررش را به چشمانم نشان خواهد داد.گريه خيلي كم است.بايد در اين غم مرد. نميتوانم تصور كنم آن كودكان به جاي بافتن موي عروسك خود به چه سرنوشتي دچار ميشوند.كدام قصه ي قديمي جبر و اختيار را ميتوان براي اين كودكان بازگو كرد.آيا اين كودكان براي سرنوشت خود اختياري هم دارند؟

خدايا رحم كن!

ميدانم اينقدر اين دنيا كثيف است كه بايد زلزله اي تمام دنيا را با خاك يكسان كند و خدا از اول به انسان شانس زندگي بدهد.

هيچ كاري از دستم ساخته نيست.فقط ميتوانم در اين غم بميرم.

نظر شما

تولد

صندلي لهستاني سه ساله شد.         

 

 

       كلاه مشكي تور دار را از سرش برداشت و به آرامي روي تخت گذاشت و خودش در كنارش نشست.دستهاي سفيدش را روي پيراهن بلند مشكي اش لغزاند.ضبط صوت كوچك قديمي را روشن كرد. به روي ميز كنار تخت نگاه كرد.درست به همان قاب عكسي كه فرصت نشد عكس مناسبش را پيدا كنند وخالي ماند.كم كم صداي ضبط صوت بلند شد و صداي لرزان و مهربانش تمام اتاق را نوازش كرد...

سلام نازنينم .بيماري هيچ چيز از جسمم باقي نگذاشته.هميشه دوستت دارم...

از روي تخت  بلند شد.آلبوم كهنه را از كشوي كنار تخت بيرون آورد و با وسواس عكسي از درونش انتخاب كرد و به سرعت  قاب عكس خالي را از روي ميز برداشت.مطمئن بود چهره ي او برازنده ترين عكس براي قاب خالي بود.

 

                                                        نيلوفر نصرتي

                                                            مهر 86

نظر شما

قطار...

صداي بوق قطار

دستمالهاي رقصان در هوا

يعني اينكه

 

تورفتي !

           قطار...

نظر شما

 

درهاي قطار باز شدند

تو آمدي

تمام كودكان  را شكلات دادي

به من كه رسيدي تمام شده بود

من بزرگ شدم!

شايد بزرگ شدم!

 

نظر شما

 

تقديم به بيماران ام اسي

 

ام اس همه چيزم را گرفت

بیشتر نگاهت میکنم

شاید این بار نوبت چشمهایم باشد

 

نظر شما

 

فنجان چایش را تا لب بالا برد و اینقدر سریع از لبش جدا کرد که نفهمیدم آیا نوشید یا نه.تمام حواسم به سمت راست صورتش بود که وقتی لبخند میزد خطی کوتاه فرو میرفت.هر دو دستش را به فنجان چسبانیده بود و انگار سرما باعث اینکارش شده بود.از جیب کت مشکیش یک بسته سیگار بیرون آورد و به سمت من دراز کرد و من فقط او را تماشا میکردم .

یک نخ سیگار روشن کرد و بسته اش را روی میز پرتاب کرد.آنچنان عمیق پک میزدکه انگار میخواست گنجایش ریه هایش را نمایش بدهد.پنجمین پک را که زد ته سیگارش را داخل جاسیگاری کثیف روی میز خاموش کرد.

لبهایش نامفهوم شروع به حرکت کرد.گاهی لبخند میزد و تمام حواسم را به سمت راست صورتش جلب میکرد.گاهی عاشقانه و گاهی پر از سوال نگاهم میکرد.ولی دائم لبهایش حرکت میکرد. کم کم  فاصله ی ابرو هایش را کم کرد و لبهایش تند تر حرکت کرد . هر لحظه فاصله ی بین لبهایش بیشتر میشد و چشم هایش گشادتر. صورتش کاملا سرخ شده بود.دست چپش را جلو آورد و چند ضربه ی سریع به دستهایم زد .انگار میخواست از خواب بیدارم کند.

آرام دست راستم را روی لب وبعد روی گوشم گذاشتم و سپس در هوا تکان دادم.تازه متوجه شده بود من هیچ کدام از حرفهایش را نشنیدم و جوابی هم نمیتوانم بدهم .بسته ی سیگار را از روی میز برداشت .صندلیش را کمی عقب کشید و رفت...

 

 

                                                       نیلوفر نصرتی

                                                          22/8/85

نظر شما

والس

امشب میخواهم آرام باشم.به رختخواب سردت که ماه هاست ترکش کرده ای نگاه نکنم.حتی به جای کلاهت و چتر دو نفره مان که حالا تنها بردیش و میدانم تنها زیرش نخواهی بود.

در کمدت را باز میکنم.درونش میروم و در را میبندم .در گوشه اش چمباتمه میزنم.بوی تنت را خوب حس میکنم.چشمهایم را میبندم.

آهنگ والس آغاز می شود.من هنوز جوانم و زیبا.اینقدر زیبا که حس رقابت با مردان دیگر در تو جان میگیرد.دستم را میگیری.با دست دیگرم شانه ات را میگیرم و والس  را آغاز میکنیم.تمام چشمها به ما دوخته شده.

آنقدر زیبا میرقصیم که انگار بقیه رقصنده ها حاضر شده اند تا رقصمان  را زیبا تر کنند.آنچنان با تبحر میرقصیم که انگار یک شعر عاشقانه را بیان میکنیم.به هیچ چیز توجه نمیکنیم.و با مهارت قدم بر میداریم و چرخ میزنیم.همه رقصنده ها می ایستند تا رقصمان را تماشا کنند.هیچ کس حرکت نمیکند.و انگار تمام سالن را به ما تقدیم میکنندو ما همچنان میرقصیم و چرخ میزنیم و پاهایمان را روی زمین میکشیم.آهنگ تمام میشود و انگار که همه چیز تمام میشود.

میدانم اگر در کمد را باز کنم هیچ چیز عوض نشده.و میدانم تو هنوز بر نگشته ای. امشب میخواهم آرام باشم.پس باز چشمهایم را میبندم تا اینبار به خاطراتمان از رقص های چاچا و کوئیک استپ فکر کنم.

                                                                         نیلوفر نصرتی

 

 

نظر شما

کافه...

 

 ساعت 10 شب است.باید نور کافه را کم کنم.مجبورم تمام جا سیگاری های رو میزها را خالی کنم.تمام صندلی های لهستانی را روی میز برگردانم . زمین را خوب تمیز کنم.و حواسم باشد که صبح صندلی همیشگی تو را درست سر جایش بگذارم که تو سخت منضبطی . وباید به سراغ ظرف های نشسته ی کافه بروم. تمام لیوانهای بزرگ آبجو را درست بشویم و حواسم باشد لیوان امروزت را کنار بگذارم که تا صبح برایش درد دل کنم و باز حواسم باشد که صبح قبل از آمدنت خوب بشویمش تا تو برایم همصحبتی دیگر بسازی.

 بگذار قبل از هر کاری  به رویای تو فرو بروم. روی شنهای ساحل.... نه ایجا اصلا جای خوبی نیست، پس بالای بلندترین قله ی کوه .....نه اینجا هم خوب نیست ، همیشه از ارتفاع می ترسیدم . اصلا ...اصلا همین جا .... روی همین صندلی های کافه ... بگذار من هم جزو زنان زیبایی باشم که روبرویت می نشینند و با تو از نمایشنامه هایی حرف میزنند که حالا به خاطر تکراری بودن حرف هایشان همه را از حفظم. کنار تو.... بله درست در همین کافه... و بعد ما سفارش دو لیوان آبجو میدهیم.و من لیوان را ماتیکی میکنم که حتما کار زنانه ی زیباییست. و حواسم باشد هنگام صحبت کردنت حتما سرم را به علامت تایید تکان بدهم هر چند اگر حرفت را قبول نداشته باشم . چون تو مردی و حرفت همیشه درست و منم زنم و همیشه ناقص العقل( این تنها چیزی است که اجازه میدهم خلافش را  زمان ثابت کند و خودم هیچ تلاشی نمیکنم). بگذار بر گردم به رویای خودم . بله ... سرم را به علامت تایید تکان می دهم  و حواسم هست موقع حرف زدن، به چشمهایت نگاه نکنم که پلک زدنت با مژه های بلند مرا به لکنت نیندازد. و باید یادم باشد که هنگام دست دادن با تو، به دستهایت فشار نیاورم که اصلا کار زنانه ای نیست حتی وقتی میدانم به بزرگترین آرزویم رسیده ام...

ساعت از 12 شب گذشته  و من هنوز لیوانهای بزرگ آبجو را نشسته ام . وقت زیادی برای درد دل با لیوانت ندارم ...

 

                                    

 

                                                                  نیلوفر نصرتی

                                                                   10 شب

                                                             بیست و دوم  آبان 84

 

نظر شما

مهم نيست

 

 

خیلی دلم تنگه صندلی لهستانی بود. مهم نیست که کسی نپرسه چرااز مرداد به روز نشد.مهم نیست که من هیچ جوابی ندارم تا بدم. مهم نیست چه فجایعی پشت این صفحه اتفاق می افته و همه باعث و بانی فجایع را از همه چیز مبرا میدانند. مهم اینه که خوشحالم از یاد خیلی ها رفتم و ناراحت که از یاد خیلی ها  رفتم(و چقدر فاصله است میان این دو خیلی ).

قسمت نبود 26 مهر تولد صندلی لهستانی رو جشن بگیرم و چه خوب که فرصتش دست نیامد چون به قدر کافی اشک ریختم و اشک ریختم و اشک ریختم. مهم نیست چرا این وبلاگ به وجود آمد و چرا وبلاگ سابق پس از یک سال بسته شد و چرا وبلاگ پروازهای شبانه را وبلاگ قرآنی قرار دادم( که این را فقط من و الهه ی ناز ساعت سرد میدانیم)  و باز هم مهم نیست که برای هیچ کسی این ها مهم نیست .

یکسالِ خیلی خوبی بود.پر از تجربه و به جرات می گویم دو سال اخیر پر تجربه ترین سال های زندگی من بود(هرچند شاید توی این 19 سال فرصتی برای یاد گیری زندگی نبود) هرچند باعث شد دیرتر به یک هدفم برسم  ولی چقدر از خیلی ها جلوترم.و چقدر بهتر قدر آرامش را میدانم.

زیاد حرف زدم. هر چند مهم نیست کسی اینجا رو بخواند یا نه.

 

خدایا ازت ممنونم که همیشه بهترین ها رو برای بندت میخوای.حتی اگه بدترین بنده ی تو باشه.

التماس دعا

یا حق./

 

 

 

نظر شما



يک صندلی کنار روياهايم از آن تو ، بنشينی يا بروی ...



وبلاگ من
:بازديد
لينكستان